گمان میکنم تمام دنیا، در یک حباب آبی رنگ فرو رفته است.
یک حباب آبی، که احساسات سرکوب شده را حمل میکند.
با هر بار سرکوب کردنشان، آن بزرگ و بزرگتر میشود.
قرار نبود در ابتدا چنین اتفاقی رخ دهد.
اما نمیدانم حال چرا تمام دنیا، در یک حباب آبی رنگ فرو رفته است.
قبلا فقط آسمان آبی بود، که انعکاساش دریا را هم آبی رنگ کرده بود.
اما...
اکنون تمام کره زمین یک رنگ است.
تمام انسان ها داشتند بار سنگین احساساتشان را حمل میکردند.
اما، هیچوقت تصمیم نگرفتن آن زنجیره را بشکنند و برای یک بار هم که شده حرف های نزدهای که در ذهنشان انبار کرده است را بگویند.
برخی از آن ها شدند نویسنده.
افکار قفل شدهشان که هیچوقت به زبان نیاوردند را روی کاغذ خالی کردند.
برخی شدن خواننده.
فریاد های خفه شده در گلویشان را آزاد کردند، کاری کردند تمام دنیا صدایشان را بشنوند.
و برخی شدند نقاش.
ذهن بهم ریختهشان را روی کاغذ و بوم خالی کردند.
اما چه میشد اگر هیچوقت هیچ سرکوب احساسی وجود نداشت؟
شاید دنیا بهتر میشد... و یا شاید هیچ هنری دیگر کاملا، واقعی نبود.