"توهم حقیقت."
همه چیز تازه رنگ واقعیت به خود گرفته بود.
گویی از خوابی طولانی برخاسته بود.
به دستانش نگاه میکرد؛ عجایب تازه معنا یافته بودند.
زندگیای که به آن باور، اعتقاد و اطمینان داشت، به او دروغ گفته بود. هیچ دنیایی وجود نداشت، هیچ جسمی نبود.
خاطراتش واقعی نبودند.
او بود، تنها در میان خاطرههایی که وجود نداشتند،
در میان واقعیتهایی که واقعی نبودند.
همه چیز برنامهریزی شده بود،
گویی سطلی آب سرد رویش ریخته باشند.
هر باوری که داشت، دروغ بود.
حقیقت این بود که هیچ حقیقتی وجود نداشت.