"چای سرد"
به چشمانم نگاه میکند و آرام میگوید:
«چای سرد شد، بنوش... دنیا دو روز است.»
آهی میکشم، نگاهم را از او میدزدم و به پنجره خیره میشوم:
«آری... یک روزش هم امروز گذشت، و چه کسی میداند فردایی وجود دارد یا نه؟»
جرعهای از چای مینوشد. لبخندی کمرنگ روی لبهایش مینشیند:
«برای فردایی که هنوز نیامده، غصه نخور.
میتوانی به جایش چای بنوشی.»
میگویم: «اما... چای سرد شده.»
زمزمه میکند، آرامتر از قبل، با نگاهی که میتواند روحم را ببیند، خیره میشود.
«مانند تو... دستانت، نگاهت، قلبت...»
و بعد مکثی...
«شاید بهتر باشد دوباره چای را دم کنی.
و اینبار، قبل از آنکه دیر شود، بنوشیاش...»