[ببار ای ابر؛ تا گل رز بازگردد.]
ببار ای ابر ، که دیگر او نمیآید
ببار که این قلب، بدون او طاقت نمیآرد
او رفته است و تنها یادگاری اش قلب شکسته درون سینه ام است.
رفت و دیگر بازنگشت، نه تا زمانی که مرا در گورستان دفن کنند.
او نمیاید؟ خبری ندارید از او؟
بگویید مرده ام، شاید بتوانم دوباره او را با گل رز سرخ در دستانش ببینم که برای تماشای خاکسترم آمده است.
بگویید من رفتهام، بگویید من مردهام
دروغ بگویید تا او بیاید
آن موقعه شاید با آرامش بمیرم، زمانی که در چشمان قاتلام خیره شدهام.
قاتل احساساتام.