نفسنفس میزد. گوشهاش صوت میکشید. بین جنازهها میدوید تا بلکه پیداش بکند.
بین تمام خاک و خون و جسمهای که سینههاشون با شمشیر پاره شده بود، دنبالش بود.
کلاه خودش رو درآورد و انداخت و سریعتر دوید و سر میچرخوند.
دور خوردش میچرخید؛ نفس برای کشیدن کم آورده بود، نباید به این فکر میکرد، اما داشت ته مونده جونش رو میگرفت. بی هیچ آگاهی گریه میکرد و اسم کسی که گم کرده بود رو صدا میزد.
باید آرومش میکردن. میخواستن برشگردونن اما اون حتی اجازه دست زدن بهش، رو نمیداد.
یعنی شیر کوچولوش مرده بود؟ پسر کوچولوی که زمانی درون خودش احساسش کرده بود و حالا باید بین این همه جنازه میبود.
اون سنی نداشت!
مگر چقدر سنش بود که بی هیچ فکری و حرف زدن با او همچین کاری بکند. دیگر توان ایستادن نداشت.
افتاد.
خودش رو بغل کرد و پیشانیش را به خاک زد و زجه میزد، پسر کوچولوش...