دو فنجان قهوه ریخته شده را روی میز میگذارم و چشم میچرخانم. دور از من گوشهی انتهایی آشپزخانه به ستون تکیه زدهای و خیره خیره نگاهم میکنی.
صدایت میزنم و قدم برمیداری. قدم به قدم، به من میرسی، صندلی خالی رو به رویم را بیرون میکشی و تکیه میزنی.
و من برایت از احوال این روزها میگویم و تو، صبورانه با دستی که زیر چانه نگه داشتیای مینگریم. با سکوتی که از هزار همصحبتی سنگینتر است و من، من انگار در پیچ و تاب امواج چشمانت به بند کشیده شدهام که توان چشم دزدیدن از تو را ندارم. و آنقدر نگاه برنمیدارم تا فنجان قهوهی روی میز سرد میشود، صدای رعد در خانه میپیچد و تو محو میشوی. تو محو میشوی و من به عادت چندین ساله ام هر دو فنجان را در سینک خالی میکنم و میگذارم آب تمام خاطرات خوش بودنمان را با خود بشوید و تنها رد باقی مانده بر فنجان ها را برایم به یادگار بگذارد.
رفیعی