بچه بودم، یه بار موقع سرسره بازی سر اینکه کی اول سر بخوره با یکی از بچهها بحثمون شد. پسره هم نامردی نکرد، با آجر زد تو سرم!
یادمه سرم خیلی خون اومد. جوری که با چشم چپم نمیتونستم هیچی رو ببینم. به هر حال رفتیم و سرم و بخیه زدیم.
خونریزیه بند اومد. زخمه هم بسته شد. اما... ردش موند.
بزرگتر که شدم قصه باز همون بود. ولی با یه تفاوت اساسی؛ اینبار آدما جای سرم، دلم و با آجراشون میشکستن و ردش میموند...
رفیعی