سرش را کمی کج کرد، فقط در حدی که ببیندش. خواب بود؛ پلکهایش روی هم قرار گرفته بودند و و قفسهی سینهاش با ریتمی آرام تکان میخورد. لبخند نرمی روی لبش نشست. رویش را برگرداند و از پنجرهی ماشین منظرهی تاریک بیرون را نگاه کرد، در حالی که سعی میکرد کمی آرامتر نفس بکشد تا مبادا تکان خوردن شانهاش او را بیدار کند.