سرش را کمی کج کرد، فقط در حدی که ببیندش. خواب بود؛ پلکهایش روی هم قرار گرفته بودند و و قفسهی سینهاش با ریتمی آرام تکان میخورد. لبخند نرمی روی لبش نشست. رویش را برگرداند و از پنجرهی ماشین منظرهی تاریک بیرون را نگاه کرد، در حالی که سعی میکرد کمی آرامتر نفس بکشد تا مبادا تکان خوردن شانهاش او را بیدار کند.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.