مایآ
کودکی چیز عجیبی بود.
آن روزها فکر میکردیم خوشبختی یعنی زودتر بزرگ شدن.
میخواستیم هرچه زودتر مستقل شویم. هرچه زودتر تصمیم بگیریم. هرچه زودتر کسی شویم.
هیچکس به ما نگفت که یک روز، وسط یک عصر معمولی، دلت برای زمانی تنگ میشود که بزرگترین نگرانی زندگیات گم شدن یک مداد یا تمام شدن تعطیلات تابستان بود.
هیچکس نگفت بعضی چیزها فقط یک بار اتفاق میافتند.
فقط یک بار کودک خواهی بود.
4پسند1نظر0