"ضیافت کورها"
"دنیا غرق در دود سیاه است؛ نه به خاطر کارخانهها، بلکه به خاطر همنوعهایم. از روزی که چشم باز کردم، هر کلمهی دروغ را شبیه بازدمی از یک زغالسنگِ نیمسوخته دیدم. آنقدر از این خفگیِ ابدی کلافه شدم که به اعماق جنگل پناه بردم؛ جایی که درختها دروغ نمیگویند و آسمانش واقعاً آبی است. فکر میکردم نجات یافتهام… تا اینکه خبر مرگ برادرم رسید.
حالا اینجا هستم. پشت درهای طلاکاریشدهی یک عمارتِ اشرافی. جایی که قاتلِ او میان صدها مهمانِ شیکپوش پنهان شده. در را که باز میکنم، موجی از دودِ سیاه و غلیظِ تعارفها و دروغهای اشرافی به صورتم میخورد. حتی نمیتوانم جلوی پایم را ببینم… اما باید وارد این جهنم شوم."