در "درهی فراموششده"، بخارِ سمی نه فقط بدن، که 《خاطرات》 را میبلعید.
هرکس در مه قدم میگذاشت، صدایی آشنا از قلبِ غبار میشنید که نامش را صدا میزد.
آنکه وارد میشد، دیگر نمیجنگید؛ چون مه، تمامِ خوشیهای زندگیاش را به چشمش میآورد.
مسافران، خندان و بیخیال، به دلِ بخار میرفتند و ناگهان… ناپدید میشدند.
فردای آن روز، تنها چیزی که از آنها باقی میماند، ردپایی بود که در نیمهی راه قطع میشد.
و بخارِ دره، هر روز غلیظتر و سرختر از دیروز میشد.
گویا آن سَم، ترکیبی از روحِ بلعیدهشدهی هزاران گمشده بود.
حالا در سکوتِ دره، صدایِ خندههایی میآید که دیگر متعلق به هیچ زندهای نیست.