میگفت
به دنبال خودم گشتم، نیست، هر جا رو میگردم نیست؛ قطعهای پازلم رو پیدا نمیکنم. هر کجا را میگردم پیدایش نمیکنم، یک سری از قطعات پیدا نمیشود.
شاید بخاطر این است که آن چیزی نیستم که او میخواست.
به هم میزد و خراب میکرد.
همه را باز بهم زد و چید و باز بهم زد.
وقتی دیگر مرا نشناخت رها کرد و رفت!
قطعات پازلم را برد و رفت.