《اژدهای صلح》
اژدهای سبز کوچک از درون یک گلِ سوسنِ بیرون آمد، و پریها بهجای لالایی، برایش ترانههای شبنم خواندند.
بهجای طلا و جواهر، گهوارهاش را با پرِ قاصدک و گلبرگهایی زیبا و تارِ عنکبوتِ نقرهای آذین کردند.
وقتی عطسه میکرد، بهجای آتش، جرقههای ریزِ نور و بوی نعنا در هوا پخش میشد و همه میخندیدند.
اما روزی شوالیهها آمدند و گفتند: اژدها، یعنی بلا.
پریِ بزرگ، عصایش را روی خاک زد و زمزمه کرد: اژدها یعنی نگهبان.
اژدها بال گشود؛ سایهاش روی سپاه افتاد و بهجای سوزاندن، خوابِ سنگینِ صلح را بر شمشیرها نشاند.
و از آن شب به بعد، هرکس در جنگل گم میشد، دنبال دود نمیگشت؛ دنبال بوی نعنا و نورِ عطسههای یک اژدهای پریپرورده میگشت.