چشمهایش آینه بود، خودم را درونش میدیدم. میدیدم که درون آن اقیانوس متلاطم فرو رفته و دست و پا میزنم، تا آنگاه که پلک نزده بود نفسی از سینه ام خارج نمیشد و من به معنای حقیقی غرق شده بودم.
15پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.