نگاهش در دو گوی سبز و پر از نورِ معشوقش گم شده بود. ناخواسته لبخند لرزانی بر لبش نشست و با صدایی لرزانتر زمزمه کرد: 《در میان آن همه سیاهی، تو سبز بودی برایم..!》
چشمانش مملو از ستایشی عمیق بودند. میخواست لمسش کند؛ ولی ترسید آن تابلوی بینظیر را خراب کند. تنها میتوانست خیره شود و در نگاهِ او، عشق را ببیند. در این دنیایِ پر از رنگهایِ تیره، او تنها "سبزِ" زندگیاش بود. سبزی آرام، چون جوانهای از امید که در کویر زندگیاش شکوفا شده بود و قلبش را زنده کرده بود... .