هیوا
صبح ها بیدار میشد، ظرف هارا میشست و خانه را جارو میزد. گهگاهی هم در جواب طعنههای خانواده جوابی کوتاه میداد. به چشم اطرافیان کمرنگ بود، اما بود و نفس میکشید. هیچکس متوجهی جنازهی گندیدهای که هر روز قبلِ خروج از اتاق زیر تختش پنهان میکرد نشد.
19پسند3نقد0
نقدها
نتیجه میگریم که از ادمای کم حرفی که سرشون تو کار خودشونه بترسید 😇
با اینکه منظورم این نیست اما گفتهی شما هم برداشت جالبیه
حداقل یه داستان کوتاه تا 5000کلمه و حداکثر 5 فصل میشه ازش دراورد.