«حرفم از اُمید نیست عزیزدلم، حرفم مرگِ آدمیزاد است، میدانی مَرگ یعنی چه؟ یعنی کسی چَشمانَش را ببندد، مادر صدا کند، بیدار نشود، پدر صدا کند، بیدار نشود، یار صدا کند، بیدار نشود...
رفیق جایِ خانه، به سویِ مزارِ رفیقَش برود.
یار جایِ صحبت و چای خوردن، با عکسِ بیروحِ یار هم صحبت شود.
مادر جایِ غذای مورد علاقه، حلوایِ زعفرانی بپزد.
پدر جایِ نگریستن به قامتِ رعنا، به جسدی سرد مابِینِ خاک بنگرد.
خواهر نیمِ دیگرَش را نه در خانه، در قبرستان بیابد.
برادر جسدِ عزیز بر روی شانه بگذارد.
مرگ عزیزمن، مرگ...
میدانی مرگ یعنی چه؟!
متأسفانه از ازل تا به کنون هیچ مُردهای با امیدواری زنده نشده است.
هیچ مُردهای با امیدواری دوباره نفس نخواهد کشید.
مرگ میآید و زندگی میرود.
یک پایانِ تلخ و بینهایت غمانگیز، همین.
مرگ، مرگ است عزیزدلم، به زندگی و واژههایَش هیچ اهمیتی نمیدهد.
مرگ، میبلعد، میرود...
تمام.»
11پسند2نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.