به مرگ خود میاندیشم.
به آن شبی که چشمهایم را به منظورِ خواب و به تدبیرِ مرگ روی هم میگذارم و دیگر رنگ و طراورت زندگی را به خود نمیبینم.
میگویند خداوند همه چیز را میبیند، همه چیز را میشنود، و اگر آن مسئله به صلاحت باشد، قلم در دست میگیرد و برایت در روزهای آیندهات مینویسد.
تا جایی که در خاطرم هست، تنها خواسته و آرزوی من از خدای خود، مرگ و رفتن از دنیای خاکی بوده است.
لیکن نمیدانم خدا چه چیزی در من دیده است که تمام بدبختی ها و بیچارگی های جهان را به صلاح من میبیند، اما مرگ را دور از من میداند.
خداوندا، من آن جان سختِ ساعی ای که فکر میکنید نیستم، ظاهرم جلا داده شدهست و درونم فرسوده و زخمیست.
افکارم این روز ها تیره و تار تر از قبل شده است.
نمیدانم... شاید روزی با تار تارِ این افکارِ تیره برای خود طنابِداری ببافم و از آن سقفِ اتاقی که به هنگامِ شب خیرهاش میشوم خود را حلقآویز کنم.
خلاصهاش کنم؛ این روز ها همه چیز در زندگیام سرجایش است، الا خود که باید باشم.
4پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.