... آرام دستش را روی پیشانی ... گذاشت و تبش را چک کرد. تبش از یک ساعت پیش بیشتر شده بود.
... کلافه روی تخت کنارش نشست، ... سرفهای آرام سر داد.
- میگم... .
سرش را خم کرد و به ... که با چشمهای مریضش به اون خیره شده بود نگاه کرد.
- بله!؟
... آرام دستش را به دست ... که روی تخت بود بی هیچ برخوردی نزدیک کرد و پرسید:
- تا حالا... عاشق شدی!؟
... سرش را تکان داد.
- یک... بار... .
... دستش را نزدیکتر کرد.
- واقعاً!؟ چه جوری تموم شد!؟
... فاصلهی کمی که بین دستهایشان مانده بود را با یک حرکت به صفر رساند و آرام دستش را روی دست ... گذاشت. به چشمان مریض و مه گرفتهاش نگاه کرد و با لبخندی محو جواب داد:
- تموم نشده... .