نانائیل✨
- تو یه قاتلی!
متعجب به سمتش برمیگردد.
- من! چرا!؟
به او نزدیک میشود و آرام با دو دستش صورتش را میپوشاند، جوری که چشمانش به وضوح نمایان باشد. انگار که آنها را قاب کرده است.
- چون هر بار که به این چشمها نگاه میکنم یه دور میمیرم و زنده میشم. هر بار چشمات من رو میکشه و زنده میکنه و این روند هر روز ادامه داره.
میخندد و دستان او را از صورتش جدا میکند.
- اگر اینجوری باشه، قاتل بودن رو قبول میکنم.
- تو قاتل محبوب منی...!
3پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.