نجوا
همچیز از آنجایی شروع شد که قلم لغزید و به زمین افتاد، قافیهها از هم پاشیدند، کلمات در هم افتادند، شعرها در سر گم شدند.
آسمان آفتاب را خوابانده بود، و شبهای خوفناکی میگذشت و همهی اینها خیالاتِ ذهنِ تباهی چون من بود و من میدیدم که میرقصید در زیر نورِ ماه برکهای پر از اب. من به سوی پروانگی میرفتم وپیله از تن بدر میکردم. من میخواستم همچو ستارهای در رخت اسمان دوخته شوم اما حال یک کلمهی محبوس و خاموش میان شعرها و شورها شدم؛ من میخواستم آوازی بلند و پرواکی عظیم باشم، اما حال فقط یک نجوای خاموشم.
14پسند0نظر1