《حفرهی باستانی》
در زیرزمین نمناک عمارت، حفرهای دهان گشوده بود که بوی قرنها پوسیدگی و خاکسپاریهای پنهانی میداد.
خدمتکار با دستانی لرزان فانوس را به سمت تاریکیِ مطلق گرفت، اما نور فانوس مثل تکهای گوشت در دهان یک هیولا بلعیده شد.
ناگهان زمزمهای برخاست؛ نه از انتهای حفره، بلکه از فضای خالیِ لرزانی که درست پشت گوشش حس کرد:
_ دیر آمدی… ما خیلی وقت است که اینجا منتظرِ کالبدِ تازهایم.
او برگشت، اما تنها چیزی که دید، دستانِ بلند و استخوانیای بود که از دیوارههای حفره بیرون میزدند و به سمتش کشیده میشدند.
سپس صدایی که به طرز وحشتناکی شبیه خودش بود، از درونِ تاریکیِ حفره نجوا کرد:
_ نترس… وقتی داخل بیایی، دیگر هیچکداممان تنها نخواهیم بود.
و فانوس با ضربهای محکم، به پایین سقوط کرد.
5پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.