آیناز فکری
برای بار دیگه پا به کاباره گذاشتم.
انگار منم مثل همه عاشق ناز و عشوهش شدم؛ اما نه از روی هوس...
من از روی چشمای شبرنگش عاشقی میکردم.
پا روی کف چوبی کاباره گذاشتم که صدای بر هم خوردن جام شرابها و خندههای مستانه به گوش رسید.
حجم انبوهی از دود سیگار باعث میشد فضا مهآلود بهنظر بیاد؛ اما در میون این مه غلیظ و صدای سر سام آور کسی وجود داشت که بخاطرش همه چیز رو به جون خرید.
به سمت میز همیشگی رفتم.
از بالای صحنه نگاهی بهم انداخت و لبخند دلبرانهای زد.
انگار قصد داشت من رو دیوونه خودش کنه.
متقابلاً کمی خودم رو خم کردم و کلاهم رو برای احترام بالا بردم و این شد شروع یک شب مستانه...
7پسند0نظر1