آیناز فکری
زیر باران قدم میزنم، خیسی باران تمام وجودم را فرا گرفته.
صدای پاهای اطرافم حاکی از جرعهای تلاش برای خیس نشدن است.
اما من همچو دیوانهها دریغ از ذرهای تلاش برای نجات دادن خود، قدمزنان به سوی در آبی رنگ روانه میشوم.
میگویند پشت آن در زیبای خفته وجود دارد که صدایش شهره شهر و همدم تنهایی مردان شده.
میگویند قامتش نماد زیبایی و چشمانش...
امان از آن دو گوی زرین، دل از کافر و مسلمان برده.
رمان ایران
4پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.