امروز هم مثل روزهای دیگر است.
یک روز با صدای مرغ و خروسهای مصطفی نگهبان این محله بیدار شدم.
یک فنجان چای یا قهوه شاید هم چای ماسالا یا چای شیر عسل!
نمیدانم شاید هم هیچ یکی از اینها.
در تراس میایستم و به زمین خالی که تا یکی دوسال آینده قرار است از آپارتمان های 20 یا 22 واحد پر میشود، نگاه میکنم.
تنهام و سنگینم.
بدون اینکه بخواهم فکر کنم فقط تلویزیون را روشن میکنم و احوالات جهان خرابتر از همیشه است.
اینکه هنوز زندم
شاید بخاطر اینکه ترسوام
جرعت بعدش رو ندارم