یگانه
بدون آنکه لحظهای درنگ کنم، به سمتش رفتم و او را به آغوش کشیدم.
به قلبم جان دوباره میداد، کاش میشد حسِ آغوش او را در شیشهای ریخت و به وقت بیپناهی و خستگی آن را سر کشید.
تنش آرام و رها شد.
او را محکمتر در آغوش فشردم، انگار که میخواستم او را در جانم جا دهم.
7پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.