در ژرفایِ آن دو تیلهی سیاه، عالمی از سحر نهفته است که گویی تمامیِ آرزوهایِ ناتمامِ مرا در خود جای داده. هر بار که در آینهیِ چشمانش مینگرم، در سیاهیِ بیکرانِ آن گم میشوم و مییابم که تنها لنگرگاهِ آرامشِ جانم، همین دو گویِ شبرنگِ اوست. چه خوشاقبالم من که در ضیافتِ این تیرگیِ دلانگیز، به کشفِ معنایِ مطلقِ عشق نائل آمدم..
نقدها
در ژرفایِ آن دو تیلهی سیاه، عالمی از سحر نهفته است که گویی تمامیِ آرزوهایِ ناتمامِ مرا در خود جای داده. هر بار که در آینهیِ چشمانش مینگرم، در سیاهیِ بیکرانِ آن گم میشوم و مییابم که تنها لنگرگاهِ آرامشِ جانم، همین دو گویِ شبرنگِ اوست. چه خوشاقبالم من که در ضیافتِ این تیرگیِ دلانگیز، به کشفِ معنایِ مطلقِ عشق نائل آمدم..