《تاریکی، پناهگاه من》
تاریکی، رفتهرفته تبدیل به پناهگاهی امن برای من شد؛ آنجا که سایهها در هم میلولیدند و سکوت، حکمِ نفس کشیدن داشت.
همه میگفتند کودکم و باید از تاریکی وحشت کنم، اما من، خیره به سیاهیِ مطلق، آرام میگرفتم.
نور، با تمامِ زرق و برقش، همه چیز را عریان میکرد؛ حقیقتها را، ترسها را.
اما تاریکی، مثل یک مادرِ مهربان، مرا در آغوش میگرفت، گویی رازی مشترک میان ما بود.
به راستی، آن موجوداتی که در دلِ شب لانه داشتند، آیا به اندازهی آدمهایی که در روشناییِ روز، نقاب بر چهره میزدند، وحشتناک بودند؟
5پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.