آسمان تیرهوتار بود.
باد چنان میوزید که انگار با خود خبری داشت که با تندی و خشم میخواست برساند.
مردی بیخبر در دشتی سبز خفته بود. سایهای در کناری ایستاده بود و مینگریست. نوای غمانگیزی میخواند و در انتظار این بود که مرد چشمباز کند.
سایه با خود زمزمه کرد و چند قدم نزدیکش شد و در کنارش زانو زد.
« سیاوخش، چشمباز کن فرزندم»
دستی بر سرش کشید و سیاوش چشمباز کرد. سایه با مهر غریب گفت «بلند شو پسر جانم، بلند شو که وقت تنگ است»
سیاوش به روی او نگریست و نیافت که کیست با او سخن میگوید.
سایه کمی از او دور شد. «تو، کیستی؟»
«همه غمگینیم، چه آسمان و چه زمین! کاش راه و چارهای بود.»
سیاوش ایستاد و پرسید «چرا؟ که در این دشت کرده است خطا؟»
کنیزک نگفتش چیزی به لب، لش پر خون بود و چشم پر اشک.
زبانباز کرد مرد شیر ژیان «مگر خونی ناحق ریخته است در این میان؟»
کنیزک زبانباز کرد، بگفتش «خون تو ریخته در این دشت»
... روز فردوسی رو به دوست داران ادب و هنر تبریک میگم...