میان صفحات آن دفتر که خاطرات او را در خود پنهان کرده بود، واژهها چون خنجری بر قلبش نشستند. چشمانش حرف به حرف را دنبال کرد...
«معشوق چشمآبی من، اگر هزار نفر دوستت داشتن، من یکی از اونا بودم. اگر فقط یک نفر دوستت داشت، اون یک نفر من بودم. و اگر هیچکس دوستت نداشت، بدون که من مردهام.»
سرش را بلند کرده و به آسمان تاریک شب خیره شد. حتی دانههای درشت برف نیز نمیتوانستند آتشی را که از حسرت در وجودش زبانه میکشید، خاموش کنند.
داستان: مردگان بیقبر
11پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.