سایرا روی صخرهی مرگ ایستاده بود که حضورش را حس کرد.
سرش را کمی چرخاند و با لبخند گفت:
« زاروث؟ تو روز هم بیرون میای؟ فکر میکردم آفتاب برات حکم سیرک گردون رو داره.»
زاروث آرام نزدیک شد.
_ «تضاد جالبی نیست؟ انسان نور رو از طریق مردمکهایی میبینه که از جنس تاریکی مطلق هستن.»
سایرا یک قدم عقب رفت و خندید:
«چرا… خیلی هم جالبه. مخصوصاً وقتی از زبون یه فسیلِ زندهی شیکپوش میشنوم. واو! این ردار رو تازه خریدی؟»
نگاهش را تیز کرد.
«راستی، برای کشتن من اومدی یا فقط اومدی یه سخنرانی فلسفیِ افتضاح و مضحک تحویل بدی؟ اگر در مورد انجمن که بهتر بهت بگم اخراج شدم»
زاروث چیزی نگفت.
سایرا شانه بالا انداخت:
«آها… پس هر دو. دقت کردی بعد از آشنایی با من چه پر کاری شدی؟!»
5پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.