《حیله اژدهای استخوانی》
شب فرا رسید، مهِ سیاه روی سنگفرش قلعه خزید و چراغها یکییکی خاموش شدند.
من شمشیر را بیرون کشیدم، حضورم در این محل ممنوع بود اما من به جادوگران اعتماد نداشتم.
اژدهای استخوانی از تاریکی بیرون آمد؛ بالهایش مثل طومارهای پوسیده میچرخید و زنجیرهای نفرینشده را میلرزاند.
نفس سردش بوی خاک گورستان را یادآور میشد و هر بار که گردنش را میچرخاند غرشش تمام دالانها و سالن را به لرزه درمیآورد؛ کمکم احساس کردم کلمهها را عجیب و وارونه به زبان میآورم.
جادوگر فریاد زد: نگاهش نکن… اون مشعل رو خاموش کن، نه!
وقتی برگشتم، دیدم سایهام پشتِ دیوار ایستاده… و من، بدونِ سایهام ایستاده بودم.
آنوقت فهمیدم اژدهای استخوانی دنبالِ بدن من نمیگشت_ دنبالِ سایهی من بود.
ناگهان احساس سردی جانسوزی کردم...
6پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.