صدای فریبنده
موجودی در انتهای جنگل مهآلود پرسه میزند که اول نامت را یاد میگیرد، بعد صدایت میکند.
وقتی هانا نامش را از پشت درختها شنید، با پاهایی لرزان به آن سمت قدم برداشت.
رد چنگالها روی تنهی درخت تازه بودند، هنوز شیره از آن میچکید… مثل خون رقیق.
چیزی میان شاخهها حرکت کرد؛ نه حیوان بود، نه انسان_اما بوی فلزِ زنگزده و خاک فرسوده میداد.
چراغقوه ناگهان خاموش شد، تاریکی نفس کشید و
آخرین چیزی که شنیده شد، صدای کسی بود که با صدای خود هانا گفت: «پیدات کردم.»
6پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.