- در کجای این جهان، ردپای عشق را یافتهای؟
- در انعکاس گیسوان پریشان صبح، در سکوت ناگزیر غروب، در توان قلب شکسته برای گشودن دروازههای مهر، حتی وقتی جادهها به غریبهای میرسند. عشق، نجوایی است در هر آنچه هست و نیست.
- و او؟ او عشق را در چه تعریفی دید؟
- در خیال رنگینی که پروانهها را بر فراز آتشی میرقصاند؛ آتشی که پایان بود و او گمان میکرد آغاز پریدن است. توهمی شیرین، چونان شربتی که تلخی حقیقت را پنهان میدارد.
- اینگونه، عاشقان جز بندیان وهمی شیرین نیستند؟
- شاید. اما همین وهم، گاه رقص باشکوه هستی است. پروانهها، اگرچه سوختن را میدانند، اما در همان بالزدن کوتاه، معنای بیکران پرواز را لمس میکنند. این جنون سرخوشانه، نه فرار، که اوج بیداری است؛ بیداری در لحظهای که زمان از نفس میایستد.
8پسند2نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.