نیمههای شب، با صدای حرکت قوطیهای خالی آویزان از درخت نزدیک پنجره بیدار شدم. توجهی نکردم و خوابیدم. کمی بعد با صدای خشیخشی که از زیر تخت میآمد، از خواب پریدم. نفسهایم در سینه حبس شد و به آرامی لبهی پتوی آویزان از تخت را کنار زدم تا زیر آن را نگاه کنم. با نوری که از پنجره به داخل میتابید، چشمهای گود و صورت کبود کودکی را دیدم که با صدایی شبیه به کشیده شدن ناخن روی سنگ، زمزمه کرد: «تکون نخور، اون بالا یکی دیگه هم هست.» از ترس بدنم یخ زد؛ چون میدانستم من در این خانه تنها زندگی میکنم. سرم را به سمت سقف چرخاندن، همانقدر وحشتناک بود که تصور میکردم، اما با شنیدن باز شدن صدای لولای در کمد لباس، پیش از آنکه بتوانم جیغ بزنم، کابوسم را کامل کرد.
6پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.