در باغ کلمات سرخ، جایی که قلب چون گلبرگهای رز وحشی میشکفد
عاشقانهها زاده میشوند. نه از باد گذرا، که از آتش ابدی روح.
این جادوگران قلم، جهان را به رقص دو نفری سرنوشت محتوم فرا میخوانند
در پیچ هر سطر، عشقی عمیق نهفته
آیا معشوق، آینهی خویش تنهای ماست؟
یا رؤیایی که در خلأ وجودمان، چون ستارهای گم شده، میدرخشد و میسوزد؟
کلماتشان چون شمشیر دو لبه، زخم دل را میشکافد و شفا میبخشد
عشق را نه پایان خوش قصه، که سفری بیانتها به ژرفای هستی ناقص ما میدانند
در این رقص ابدی، ما عاشقان کاغذی میپرسیم:
عشق، زنجیر آزادیست یا بال اسارت؟
7پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.