از خودم بیزارم.
پس لباسم را میتکانم. محکم، محکم، محکمتر.
بعد به زانو میافتم و اشکهای فرو میریزند.
خودم هم خوب میدانم،
پیراهن بیچاره را نمیتوانم از خودم بتکانم.
18پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.