-از کی تا به حال انقدر گیس بریده شدی؟
آقاجون سرتا پایم را ورانداز کرد. نگاهش مرا میسوزاند. حس میکردم تاولها، دانه دانه دارند از پوست روحم بیرون میریزند. مثل آن زمان که دستم را به دیگ سیاه ننه چسباندم. سرم را پایین انداختم. صورتم سرخِ سرخ بود. رب داخل دیگ.
-یعنی نباید نظرمو بگم حاجی؟
من و من کردم.
ننه زیر لب استغفرالله میگفت. میشنیدم. لاالهالاالله. استغفرالله. آقاجون؟ چشمهایش هر لحظه داغتر میشد. آخ… سه تاول دیگر روی قلبم.
-حاجی من این اسماعیل رو نمیخوام. نمیخوام! نمیخوام!
صدایم بیهوا بالا رفته بود. تیز شبیه صدای خروس پیر در حیاط. ناگهان انگشتانی پینهبسته دور گوشم حلقه شد. زبر تر از سوهان چوب تراشی آقا.
-ننه تو رو خدا ولم کن! غلط کردم!
ننه کشان کشان مرا با خود تا اتاق خلوت خانه میبرد. دیگر نتوانستم ببینم آقاجون چه حالی شده بود. جملات بعدی ننه از پیچاندن گوشم هم بیشتر درد داشت.
- باید زبونت رو هم ببرم بندازم تو آشغالا؟مثل همون سیبهات که معلوم نیست کدوم ناکسی بهت داده بود گیس برسته؟
بریدهای از «مرد سامسونتی»
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.