اولویت را به گونهای میچینم که بدانم اول قهوهاش را برایش ببرم و بعد یک چای. در کنار چایش دوست دارد که یک کلوچه کوچک زنجبیلی باشد. روی میزش همان ابتدای صبح را باید گردگیری کنم، چون نمیتواند در جای که خاک رویش نشسته بنویسد.
و در آخر یک بسته سیگار که اگر روی میز کنار دستگاه تحریرش نباشد نمیشود.
همه اینکارها را برایش میکنم، اما او یکبار من را اولویت زندگیش نکرد.