میچرخه کل دنیا تو ذهنم و میفته قلمم
بنویسم از چی ؟ از ویرانی وطنم !
از آینه هایی که منو به من نشون نمیدن
از دلی که شکسته شده تیکه هاش به هم وصل نمیشن
از اونی که نشسته پای گدایی لب جدول
یا از اینکه راه تاریکه و خاموش شده مشعل
از این هپروتی که میچرخه هی تو سرم
یا از اینکه که تنهام با وجودی که پره دور و برم
دیگه نمونده واسه نفس کشیدنم جایی
انگار شدم مثل شیشه همش پر از خالی :)