خانواده؛ چه واژهی عجیبی است...
گاهی بزرگترین مشوق زندگیات میشوند،
و گاهی بزرگترین مانع راهت.
عجیبتر اینجاست که حتی وقتی دیگر حضور ندارند،
صداهایشان در ذهنمان باقی میماند؛
همانطور که میخواستند، ما را هدایت میکنند،
گاهی فریاد میزنند،
و گاهی هم در سکوت،
مثل آغوشی پنهان، آراممان میکنند ؛اما این معنا برای همه یکسان نیست.
شاید برای بعضیها، «خانواده» آنقدر غریبه باشد
که حتی نتوانند تصویری از آن در ذهنشان بسازند؛
و اگر چنین است،
هیچکدام از اینها تقصیر آنها نیست.برای بعضیها، خانواده نه پناه بوده، نه آرامش؛
بلکه جایی بوده برای یاد گرفتنِ ترس، سکوت، و پنهان کردنِ زخمها.
آدمهایی که در نبودِ آغوش بزرگ شدهاند،
خیلی زودتر از سنشان یاد میگیرند
چطور درد را تحمل کنند،
چطور با دلِ شکسته راه بروند،
و چطور وانمود کنند که هیچچیزشان نمیلرزد.
آنها شاید کمتر از بقیه «دوستت دارم» شنیده باشند،
کمتر دیده شده باشند،
و بیشتر از آنکه حمایت شوند، قضاوت شده اند.
حواستان به این اشخاص بیشتر باشد..