در راه پله ها دیدمش
با بهت بهش خیره شده بودم
همان چشم ها ، همان موها ، همان لب ها
با سرعت به سویش دویدم و محکم در آغوشم گرفتمش زندگی دوباره برایم رنگی شده بود
ولی چیزی نگذشت که دیگر نبود
هیچکس در آغوش من نبود
انگار از شدت کار زیاد اورا در توهم هایم میبینم.