اقیانوس آرام🌊
کتاب را به سینه فشرد، انگار که تمام دنیا در آغوشش بود.
صفحاتش نه کاغذ، که نفسِ آدمها بود.
هوا از بوی مرکب و خاطره پر شد.
هر خط، رودی بود که او را به سرزمینهای ناشناخته میبرد.
دیگر نیازی به قدم زدن نبود، تمامِ سفرها در سکوتِ اتاق رخ میداد.
خورشید از لایِ حروف طلایی میتابید، ماه در میانِ جملهها میدرخشید.
او زنده بود، در لابهلایِ کلماتی که نفس میکشیدند.
11پسند1نظر0