مادر فرود در حیاط قلعه کلات ایستاده. کنیزکی با رخت سیاه و صورت پوشیده، پشت او ایستاده.
_درخت زیباییست، مگرنه؟
جریره_در این شکی نیست.
_ بسی تنومند است؛ تو مراقبش بودی؟
کنیزک به سمت درخت میرود و کمی تنه درخت را دست میکشد و به جریره نگاه میکند.
جریره_ هر لحظه، من بخاطر او ادامه میدهم.
_ میدانی که هر چیزی زمانی خشکیده میشود.
جریره_ هرگز نمیگذارم چنین شود!
_ ولی این انتخابش با تو نیست.
جریره_ چرا؟
کنیزک روبه روی جریره میایستد و دستی به شانهاش میگذارد. حیاط آتش میگیرد و همه جا را دود فرا میگیرد.
_طالع و بخت چیزی نیست که بشود از آن فرار کرد جریره؛ هر تلاشی کنی باز همه چیز در آتش میسوزد.
جریره، کنیز را به کناری میراند و حیران به درخت که در آتش میسوزد نگاه میکند.
جریره_ نه، درخت نه!
_بخت پسرت را نمیتوانی تغییر دهی، پس خود را مقصر ندان جریره، دختر پیران ویس
جریره_ نه، درخت نه!
صحنه تاریک میشود...