پیش از آنکه خورشید، نخستین پرتوِ وجودش را بر قلعهی شکسته بتاباند، آن شئ از اعماق زمینِ لرزان، چون جوانهای شوم سر برآورد.
زمین، که یکی دیگر از رازهای هولناکش را به آسمان نشان داده بود، آرام گرفت.
اما همزمان با عقبنشینی سایهی شب بر قارهی پهناورِ " سِلگارز"، سایهای نفرتآلود در دل خاک جان گرفت _ سایهای که حتی نور از آن گریزان بود.
مقدمهی یکی ایدههام برای نوشتن رمان هست🫠
3پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.