با چشمان خود دیدم که جانم می رود قاصدک های باغم می رود ماه تابانم میرود جان بر کفان بی ادعا می روند ،از دستان خود پینه بسته زخم بسته از جور جفا تنها یک جان بود، آن هم می رود. دسته دسته شکوفه های بی جان نقش برسته بر زمین، به زخم جنگ اراسته بودند جمع انان با هم، هم صدا مرگ را به از ظلم و جفامی خوانند .نه طوفان نه مشت جهان بُود پیکاربا انان که فرزند رستم نی افتد پیش پای دیو دوسر ساده ساده خواه نا خواه.این چنین شد کهگلگون گشت کوی و پوی جانم سراسر سرخ فام، گرفته بوم و دیارم عطر ز رنج بیداد