انولآ
"اون می گفت باران را دوست دارد،
اما در هنگامه ی آن چترش را باز می کرد.
اون می گفت آفتاب را دوست دارد،
اما به دنبال سایه ای بود که در زیر آن پناه بگیرد.
اون می گفت باد را دوست دارد،
اما او همیشه پنجره را می بست.
برای همین وقتی گفت مرا دوست دارد،
نتواستم باورش کنم!"
14پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.