داستان جدید...
هاهاها، چه داستانی؟ هر روز قصه همین است! نویسند پشت سیستم مینشیند و یک لیوان بزرگ قهوه کنارش میگذارد و دستش روی صفحه کلید خشک میشود.
برایم که شخصیت اصلی داستانم جالب است. تا الان چپتر جدیدی اضافه نکرده. کلمهی روی کاغذ! پس این داستان را که ادامه میدهد؟
اهه، میخواهم خداوند را صدا بزنم لاکن که خود نویسنده خالق این جهان است.
در این نقطه گیر کردم، چه نقطهی؟
در زمانی که میبینم دختر محبوبم دست در دست کسی دیگر قدم میزند.