به باور من، نوشتن یک دایرةالمعارف نویسندگی برای هر نویسندهای که میخواهد بر جهان داستانی خود اشرافی کامل داشته باشد، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت است. جهانسازی تنها به خلق سرزمینها، فرهنگها و تاریخها محدود نمیشود؛ بلکه به شناخت دقیق سازوکارهایی وابسته است که به یک جهان خیالی جان میبخشند و آن را باورپذیر میکنند. چنین دایرةالمعارفی به نویسنده کمک میکند تا دانستههای خود را سامان دهد، از تناقضها جلوگیری کند و با دیدی گستردهتر و عمیقتر به آفرینش داستان بپردازد. هرچه این گنجینهی دانش کاملتر باشد، پایههای جهان داستانی نیز استوارتر و زندهتر خواهند بود.🫠
"ضیافت کورها" "دنیا غرق در دود سیاه است؛ نه به خاطر کارخانهها، بلکه به خاطر همنوعهایم. از روزی که چشم باز کردم، هر کلمهی دروغ را شبیه بازدمی از یک زغالسنگِ نیمسوخته دیدم. آنقدر از این خفگیِ ابدی کلافه شدم که به اعماق جنگل پناه بردم؛ جایی که درختها دروغ نمیگویند و آسمانش واقعاً آبی است. فکر میکردم نجات یافتهام… تا اینکه خبر مرگ برادرم رسید. حالا اینجا هستم. پشت درهای طلاکاریشدهی یک عمارتِ اشرافی. جایی که قاتلِ او میان صدها مهمانِ شیکپوش پنهان شده. در را که باز میکنم، موجی از دودِ سیاه و غلیظِ تعارفها و دروغهای اشرافی به صورتم میخورد. حتی نمیتوانم جلوی پایم را ببینم… اما باید وارد این جهنم شوم."
بارِ مسئولیت گاهی مثل کولهای سنگین روی شانهی آدم مینشیند. هر قدمی که برمیداری، وزنش را بیشتر حس میکنی. اما همین بار است که به راه رفتن معنا میدهد. آدم میفهمد کارهایی هست که اگر او انجام ندهد، زمین میمانند. گاهی خسته میشوی و دلت میخواهد لحظهای کوله را زمین بگذاری. ولی وقتی دوباره آن را برمیداری، میفهمی قویتر از قبل شدهای. شاید مسئولیت سنگین باشد، اما اغلب همان چیزی است که آدم را میسازد.
در "درهی فراموششده"، بخارِ سمی نه فقط بدن، که 《خاطرات》 را میبلعید. هرکس در مه قدم میگذاشت، صدایی آشنا از قلبِ غبار میشنید که نامش را صدا میزد. آنکه وارد میشد، دیگر نمیجنگید؛ چون مه، تمامِ خوشیهای زندگیاش را به چشمش میآورد. مسافران، خندان و بیخیال، به دلِ بخار میرفتند و ناگهان… ناپدید میشدند. فردای آن روز، تنها چیزی که از آنها باقی میماند، ردپایی بود که در نیمهی راه قطع میشد. و بخارِ دره، هر روز غلیظتر و سرختر از دیروز میشد. گویا آن سَم، ترکیبی از روحِ بلعیدهشدهی هزاران گمشده بود. حالا در سکوتِ دره، صدایِ خندههایی میآید که دیگر متعلق به هیچ زندهای نیست.
《ذهن خسته》 ذهن خسته، درست مثلِ یه اتاقِ شلوغ و بههمریختهست که هرچقدر میگردی، وسایلِ مهمت رو پیدا نمیکنی. انگار صدها فکرِ ریز و درشت، همزمان دارن توی سرت راهپیمایی میکنن و نمیذارن حتی یه لحظه آرامش داشته باشی. کلمات توی ذهنت گم میشن و هر کاری میکنی، مغزت دیگه یاری نمیکنه. انگار باتریِ وجودت داره تموم میشه و تنها چیزی که میخوای، یه جایِ دنج، یه سکوتِ طولانی و یه خوابِ بیرویاست؛ جایی که مجبور نباشی هیچچیزِ اضافهای رو حمل کنی.