در آغوش کسی نبود. شاید هم بود و به آن توجه نمیکرد. در آغوش محبت بودن تا در آغوش سرد خون.
سردی چیزی که یک کودک پنج ساله نمیتواند متوجه شود.
گریه میکند.
زجه میزند.
چرا که مادرش و پدر در خون خود غلت میزند و هیولا بالای سر آنها میخندیدند.
میخندیدند و نمیتوانستم کاری کنم.
تمامی آن زخمهای بزرگ و کوچک،نای برای بلند شدن نداشتم چه جلوی آنها را بگیرم.
چطور میتوانم جلویشان را بگیرم!؟